بعضی شخصیتهای داستانی را با گذشت سالها فراموش میکنیم، اما بعضی دیگر انگار جایی در زندگی ما باقی میمانند. جودی ابوت، دختر پرشور و شوخطبع رمان «بابا لنگ دراز»، از همین دسته است. شاید بسیاری از ما او را از دوران نوجوانی به یاد داشته باشیم؛ دختری که از پرورشگاه به دانشگاه رفت، نامههای بامزه و صمیمانهای نوشت و کمکم دنیای تازهای را کشف کرد.
اما اگر امروز دوباره سراغ داستان او برویم، شاید پرسشی به ذهنمان برسد که در اولین خواندن کتاب چندان به آن توجه نکرده بودیم: جودی ابوت واقعا دختری مستقل بود؟
در نگاه اول، پاسخ چندان دشوار به نظر نمیرسد. دختری که هزینه تحصیل، لباس و مخارج زندگیاش را مردی ثروتمند تأمین میکند، چطور میتواند مستقل باشد؟ اگر حمایت او قطع شود، چه اتفاقی برای جودی خواهد افتاد؟
اما داستان جین وبستر کمی پیچیدهتر از این پاسخ ساده است. جودی از جایی آغاز میکند که تقریبا هیچ اختیاری بر زندگی خود ندارد، ولی در طول داستان تلاش میکند چیزی فراتر از امکانات مالی به دست بیاورد؛ چیزی که شاید نتوان آن را با پول خرید.
دختری که حتی نام خودش را انتخاب نکرده بود
جودی ابوت در پرورشگاه جان گریر بزرگ شده است. محیطی که در آن کودکان نه فقط از خانواده، بلکه از بسیاری از انتخابهای ساده زندگی محروماند. جودی حتی نامی را که با آن شناخته میشود دوست ندارد. نام اصلیاش جرشا است؛ نامی که مسئول پرورشگاه از روی یک سنگ قبر انتخاب کرده بود.
این جزئیات کوچک، شاید در نگاه اول فقط بخشی از طنز داستان باشند، اما چیز دیگری هم به ما میگویند: جودی از همان ابتدا در جهانی زندگی میکند که دیگران درباره او تصمیم میگیرند.
او نمیداند خانوادهاش چه کسانی بودهاند، نمیتواند برای آیندهاش برنامهای داشته باشد و مانند بسیاری از کودکان پرورشگاه، باید به امکاناتی که دیگران برایش فراهم میکنند وابسته بماند.
در چنین شرایطی، ورود یک حامی مالی ثروتمند به زندگی او، فرصتی استثنایی به نظر میرسد. یکی از اعضای هیئت امنای پرورشگاه تصمیم میگیرد هزینه تحصیل جودی را در دانشگاه بپردازد. او در نوشتهای که جودی درباره زندگی پرورشگاه تهیه کرده، استعداد نویسندگی دختر را میبیند و امیدوار است با تحصیل، آینده بهتری برایش ساخته شود.
اما این کمک یک شرط دارد: جودی باید هر ماه برای حامی ناشناس خود نامه بنویسد و از زندگی و تحصیلاتش گزارش دهد. او هرگز پاسخ مستقیمی دریافت نخواهد کرد و حتی اجازه ندارد هویت این مرد را بداند.
جودی که فقط سایه بلند و کشیده مرد را دیده است، نام «بابا لنگ دراز» را برای او انتخاب میکند.
این پیشنهاد زندگی جودی را تغییر میدهد. او از پرورشگاه خارج میشود، به دانشگاه میرود و برای نخستین بار فرصت پیدا میکند زندگیای را تجربه کند که پیش از آن فقط میتوانست دربارهاش خیالپردازی کند.
اما همین جا نخستین تناقض داستان شکل میگیرد: جودی فرصت آزادی پیدا کرده است، ولی این فرصت را فرد دیگری در اختیارش گذاشته.
آیا فرصت داشتن، همان استقلال داشتن است؟
جودی در دانشگاه با دنیایی روبهرو میشود که برایش تازه و گاهی غریب است. او باید چیزهایی را یاد بگیرد که بسیاری از همکلاسیهایش از کودکی با آنها آشنا بودهاند. کتابهایی که نخوانده، تجربههایی که نداشته و حتی شیوه زندگی دخترانی که در خانوادههای مرفه بزرگ شدهاند.
با این حال، جودی فقط تلاش نمیکند خود را به دیگران شبیه کند. او به تدریج سلیقه، دیدگاه و شخصیت خودش را میسازد. شوخطبعیاش را حفظ میکند، درباره موضوعات مختلف نظر میدهد، از چیزهایی که دوست ندارد انتقاد میکند و گاهی حتی حامی مالیاش را به خاطر تصمیمهایش مورد اعتراض قرار میدهد.
او در نامههایش صرفا از اتفاقات دانشگاه گزارش نمیدهد؛ درباره کتابها، سیاست، جامعه، دوستی، عشق و زندگی فکر میکند. به مرور، دختری که در ابتدای داستان تقریبا هیچ تجربهای از جهان بیرون ندارد، به انسانی تبدیل میشود که میتواند درباره آن جهان نظر داشته باشد.
این بخش از داستان برای من اهمیت زیادی دارد. جودی استقلالش را با یک اعلامیه یا تصمیم ناگهانی به دست نمیآورد. او به تدریج یاد میگیرد خودش فکر کند و درباره زندگیاش تصمیم بگیرد.
البته نباید این رشد را با استقلال کامل اشتباه بگیریم. جودی همچنان به پول بابا لنگ دراز وابسته است. او نمیتواند بدون این حمایت به راحتی در دانشگاه بماند و زندگی تازهای را که آغاز کرده ادامه دهد.
پس شاید بهتر باشد بپرسیم: آیا وابستگی مالی، تمام استقلال یک انسان را از بین میبرد؟
بابا لنگ دراز؛ کمک کننده یا تصمیم گیرنده؟
رابطه جودی و بابا لنگ دراز یکی از جالبترین بخشهای داستان است، زیرا برخلاف ظاهر ساده و مهربانانهاش، کاملا برابر نیست.
بابا لنگ دراز هزینه تحصیل و زندگی جودی را میپردازد، اما در مقابل، از او انتظار دارد درباره زندگیاش نامه بنویسد. او میخواهد جودی تحصیل کند و رشد کند، ولی گاهی درباره اینکه چه کاری برای او بهتر است نیز تصمیم میگیرد.
در یکی از بخشهای داستان، جودی میخواهد برای کار تابستانی اقدام کند، اما حامیاش با این تصمیم موافق نیست. او از طریق منشیاش مخالفت خود را اعلام میکند. جودی با این حال تصمیم خودش را میگیرد.
این اتفاق کوچک، از آن جهت مهم است که نشان میدهد جودی کمکم رابطهاش با حامی مالی را تغییر میدهد. او دیگر صرفا دختری نیست که هر چه به او گفته میشود بپذیرد. میتواند مخالفت کند، تصمیم بگیرد و مسئولیت انتخاب خودش را بر عهده بگیرد.
از سوی دیگر، جودی در مسیر تحصیل موفق میشود بورسیهای دریافت کند که هزینه دو سال آخر دانشگاهش را پوشش میدهد. نویسندگی نیز برایش به فرصتی درآمدزا تبدیل میشود و او حتی بخشی از هزینههایی را که حامیاش برایش پرداخت کرده، بازمیگرداند.
این اتفاقات نشان میدهند که جودی فقط منتظر نیست کسی زندگیاش را بهتر کند. او از فرصتهایی که در اختیارش قرار گرفته استفاده میکند تا به تدریج وابستگی مالی خود را کمتر کند.
با این حال، یک پرسش همچنان باقی میماند: آیا بابا لنگ دراز فقط به جودی کمک میکند یا در همان حال، میخواهد کنترل بخشی از زندگی او را نیز در دست داشته باشد؟
شاید پاسخ این باشد که هر دو اتفاق همزمان رخ میدهند. کمک او واقعی است و فرصت بزرگی در اختیار جودی قرار میدهد، اما این کمک در چارچوب رابطهای شکل گرفته که قدرت دو طرف در آن برابر نیست.
نامههایی که جودی را به خودش نزدیکتر کردند
شاید مهمترین بخش کتاب، نه دانشگاه باشد و نه رابطه عاشقانه جودی؛ بلکه نامههایی باشد که او مینویسد.
جودی در ابتدا قرار است برای بابا لنگ دراز نامه بنویسد، اما در عمل این نامهها به چیزی بیشتر تبدیل میشوند. او در آنها خودش را کشف میکند.
وقتی درباره یک کتاب نظر میدهد، وقتی از دوستیهایش میگوید، وقتی از تجربههای تازه شگفتزده میشود یا وقتی از چیزی عصبانی است، در حال شکل دادن به شخصیت خودش است.
نامهها به جودی فرصت میدهند درباره زندگی فکر کند. او فقط تجربه نمیکند؛ تجربههایش را به زبان میآورد و با نوشتن، آنها را بهتر میشناسد.
نکته جالب اینجاست که بابا لنگ دراز تقریبا هیچ پاسخی به نامههای او نمیدهد. بنابراین جودی در فضایی مینویسد که بیشتر از آنکه گفتوگویی واقعی باشد، فرصتی برای بیان خودش است.
شاید همین ساختار باعث شده جودی در طول داستان صدایی مستقل پیدا کند. او به تدریج از دختری که قرار بود گزارشگر زندگی خودش باشد، به نویسندهای تبدیل میشود که میتواند درباره جهان اطرافش قضاوت کند.
در این معنا، نامهها فقط وسیله ارتباط با یک حامی مالی نیستند؛ بخشی از مسیر استقلال جودیاند.
و بعد، داستان به یک پایان عاشقانه میرسد
در پایان داستان، جودی با جرویس پندلتون، مردی که به او علاقهمند شده، روبهرو است. اما گذشته جودی هنوز بر رابطه آنها سایه میاندازد.
جودی از خانواده و پیشینه اجتماعی خودش خبر ندارد و تصور میکند این موضوع او را برای ازدواج با مردی از خانوادهای ثروتمند و معتبر نامناسب میکند. او پیشنهاد ازدواج جرویس را رد میکند، زیرا نمیخواهد به زندگی او وارد شود و بعدها باعث پشیمانیاش شود.
در نهایت، جودی متوجه میشود جرویس همان بابا لنگ دراز است؛ مردی که سالها هزینه تحصیل و زندگیاش را تأمین کرده بود.
این پایان، برای بسیاری از خوانندگان، یک پایان عاشقانه و خوشایند است. دختر پرورشگاهی به دانشگاه میرود، رشد میکند، نویسنده میشود و سرانجام با مردی که دوستش دارد ازدواج میکند.
اما برای خواننده امروز، این پایان میتواند پرسش دیگری ایجاد کند.
جودی در طول داستان تلاش کرده است از وابستگی مالی و اجتماعی فاصله بگیرد. او شخصیت خودش را ساخته، نویسندگی را دنبال کرده، تصمیمهای مستقل گرفته و حتی بخشی از هزینه تحصیلش را بازپرداخت کرده است.
اما در نهایت، مردی که در تمام این مسیر حامی مالیاش بوده، همان مردی است که قرار است با او ازدواج کند.
آیا این پایان، استقلال جودی را زیر سؤال میبرد؟
شاید پاسخ سادهای نداشته باشد. میتوان گفت جودی در طول داستان استقلال فکری و شخصیتی قابل توجهی به دست آورده است، اما رابطه نهایی او با جرویس همچنان در چارچوب تفاوتهای مالی، اجتماعی و قدرت شکل میگیرد. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت، اما شاید هم نباید تمام رشد جودی را به خاطر آن بیارزش بدانیم.
استقلال، همیشه به معنای تنها بودن نیست
وقتی به جودی ابوت فکر میکنم، به نظرم مهمترین مسئله داستان این نیست که او کاملا مستقل بود یا نبود.
جودی از شرایطی بسیار محدود آغاز میکند. اگر بابا لنگ دراز به او کمک نمیکرد، شاید هرگز فرصت تحصیل و تجربه زندگی تازه را پیدا نمیکرد. اما آنچه جودی را به شخصیت ماندگار داستان تبدیل میکند، صرفا دریافت این کمک نیست؛ بلکه کاری است که او با این فرصت انجام میدهد.
او یاد میگیرد، فکر میکند، مینویسد، مخالفت میکند و به تدریج برای خودش تصمیم میگیرد. استقلال او در یک روز یا با قطع شدن حمایت مالی شکل نمیگیرد. این مسیر، آرام و تدریجی است.
شاید این همان نکتهای باشد که در نگاه اول از داستان پنهان میماند: استقلال همیشه از جایی آغاز نمیشود که دیگر به کسی نیاز نداریم. گاهی از جایی آغاز میشود که یاد میگیریم با وجود نیازها و وابستگیها، خودمان فکر کنیم و انتخاب کنیم.
این موضوع برای دختران امروز نیز قابل تأمل است. در جهانی که استقلال مالی، موفقیت شغلی و توانایی تصمیمگیری اهمیت زیادی پیدا کرده، گاهی تصور میکنیم مستقل بودن یعنی هیچ نیازی به دیگران نداشتن.
اما زندگی واقعی چنین ساده نیست. بسیاری از ما برای تحصیل، رشد، شروع یک کسبوکار یا حتی تغییر مسیر زندگی به کمک دیگران نیاز داریم. مسئله شاید این نباشد که کمک میگیریم یا نه؛ بلکه این باشد که آیا در کنار آن کمک، فرصت فکر کردن، انتخاب کردن و ساختن مسیر خودمان را هم داریم؟
جودی ابوت، با همه تناقضهای داستانش، به ما یادآوری میکند که استقلال یک وضعیت ثابت نیست. چیزی است که میتواند در طول زندگی شکل بگیرد، تغییر کند و حتی در دل رابطهها و وابستگیها رشد کند.
شاید به همین دلیل است که هنوز پس از گذشت بیش از یک قرن از انتشار «بابا لنگ دراز»، جودی برای بسیاری از ما شخصیتی دوستداشتنی باقی مانده است. نه به این دلیل که نمونه کامل یک دختر مستقل است، بلکه چون میتوانیم مسیر تلاش او برای ساختن زندگی خودش را ببینیم؛ مسیری که نه کاملا آزاد است و نه کاملا وابسته.
و شاید پرسش اصلی داستان همین باشد: آیا استقلال به معنای نداشتن هیچ وابستگی است، یا توانایی ساختن خودمان، حتی در جهانی که همیشه همه چیز در اختیار ما نیست؟